عقیده خرمشهر بیماری خرمشهر خودسوزی بیمارستان

عقیده: خرمشهر بیماری خرمشهر خودسوزی بیمارستان آتش نشانی بیمارستان اخبار حوادث

گت بلاگز اخبار فرهنگی و هنری «موسيقي نازل» براي فراموشي مشكلات اقتصادي است

کلکسیونی از اولین‎هاست؛ نخستین خواننده پاپ بعد از انقلاب، نخستین خواننده پاپی که در جشنواره موسیقی فجر به روی صحنه رفت، نخستین خواننده پاپی که طی دو شب، ۱۶، ۱۷

«موسيقي نازل» براي فراموشي مشكلات اقتصادي است

«موسيقي نازل» براي فراموشي مشكلات اقتصادي است

عبارات مهم : آلبوم

کلکسیونی از اولین‎هاست؛ نخستین خواننده پاپ بعد از انقلاب، نخستین خواننده پاپی که در جشنواره موسیقی فجر به روی صحنه رفت، نخستین خواننده پاپی که طی دو شب، ۱۶، ۱۷ هزار نفر را به کنسرتش کشاند.

«موسيقي نازل» براي فراموشي مشكلات اقتصادي است

«خشایار اعتمادی»، جان‎سخت موسیقی پاپ کشور عزیزمان ایران هست؛ از اوایل دهه ۷۰، رایزنی‎های گسترده خود را با مقامات دولتی شروع کرد تا موسیقی پاپ را در این مملکت زنده کند؛ موفق هم شد، همچنان که سماجت او جهت همکاری با برندهای کهنه‎کار موسیقی در آلبوم‎های نخستش، به بار نشست و موجب شد تا کارهای او با استقبال خارق‎العاده ای مواجه شود که تنها یک نمونه آن، فروش یک میلیون نسخه‎ای آلبوم «دلشوره» در سال ۷۷ هست. خیلی عجیب است که چنین کاراکتر بیش‎فعالی را این روزها در انزوا ببینیم.

همین، بهانه‎ای شد تا با او هم‎کلام شویم و با تشریح فعالیت‎های او از قدیم تا به امروز، به تحلیل فضای موسیقی پاپ طی سه دهه ۷۰ تا ۹۰ بپردازیم. هنگامی که جهت دو پرسش نخست، ۲۴ دقیقه باوسواس و حساسیتی دقیق توضیح داد، متوجه شدم حرف‎های بسیاری جهت گفتن دارد. گفت‎وگوی «آرمان» با خشایار اعتمادی با توجه به جسارت اعتمادی در بیان حقایق، شکلی آسیب‎شناسانه به خود گرفته و از همین رو، توصیه می‎کنیم تا مطالعه این گفت‎وگو را از دست ندهید.

کلکسیونی از اولین‎هاست؛ نخستین خواننده پاپ بعد از انقلاب، نخستین خواننده پاپی که در جشنواره موسیقی فجر به روی صحنه رفت، نخستین خواننده پاپی که طی دو شب، ۱۶، ۱۷

آقای اعتمادی، شما جزو پیش‎قراولان جریان احیای مجدد موسیقی پاپ در دهه 70 بودید، ولی از ابتدای دهه 80، با افول چشم‎گیر حمایت سازمان، فعالیت‎های شما نیز به نحوه فاحشی کم شد. نسل شما، سال‎به‎سال کم‎کارتر ظاهر شد و موسیقی زیرزمینی، سال‎به‎سال زیاد رشد کرد و با اقبال مواجه شد تا جایی که نسل موقر دهه 70، امروز به حاشیه رانده شدند. می‎خواهم تحلیل شما را بدانم و اینکه آیا نتوانستید طی دوره‎های بعدی، با همان‎ صلابت در صحنه بمانید؟

این خیلی جالب است که در نهایت، هر لحظه مظلوم، مظلوم‎تر واقع می‎شود، هر لحظه به مظلوم می‎تازند و هر لحظه گناه‎ها، گردن آدم مظلوم تر می‎افتد. آن‎چه برایم مهم‎ است اینکه ‎در دوره‎ای زندگی می‎کنیم که اگر از روی تربیت و اصالت، سکوت اختیار می‎کنیم، آن سکوت، نه تنها محترمانه برداشت نشده بلکه به حق نداشتن تعبیر می شود. یک زمانی بود که هنگامی که سکوت می‎کردند، می‎گفتند چقدر آقاست یا چقدر زن است که سکوت کرد و جواب نداد ولی اکنون در دوره‎ای زندگی می‎کنیم که اگر از روی اصالت، تربیت، تشخص و پرهیز از جنجال‎سالاری سکوت کنی، باز دوباره مظلوم‎تر واقع می‎شوی و گناهکارتر. یعنی در دوره‎ای زندگی می‎کنیم که اگر از حقت دفاع نمی‎کنی، می‎گویند حقی نداشت؛ نمی‎گویند چقدر انسان و موقر بود که خودش را بدون جنجال، کنار کشید.

این پیش‎مقدمه را گفتم تا در ادامه، به پاسخ تفسیرتان برسم. در سال 72، مراجعه‎های من به دو مرجع مرکز سرودها و آهنگ‎های انقلابی که الان شده است دفتر موسیقی وزارت فرهنگ و ارشاد و دیگری، مرکز موسیقی صداوسیما، شروع شد. ما یک تعدادی بودیم که من، بیش از بقیه جهت تعامل و مشورت در جهت برطرف سوءتفاهمی که باعث سکوت 15، 16 ساله موسیقی پاپ شده است بود، حرکت کردیم. البته قبل از حرکت ما، عزیزانی بودند مثل آقای «بیژن خاوری» یا آقای «حسن همایونفال» و… که به صورت تلفیقی، موسیقی پاپ – سنتی و پاپ – کلاسیک را اجرا می‎کردند ولی با اشعاری که خیلی جهت نسل موسیقی، جالب نبود؛ شعرهای خیلی محافظه‎کارانه‎ای که یا باید سرود تلقی می‎شد یا باید از محیط زیست صحبت می‎کرد که خدای‎نکرده موجب هنجارشکنی نشود.

در آن مقطع، من با اجرای 4 ترانه که آخرهای سال 73 ضبط شد و یکی مجوز گرفت و در سال 74 پخش شد و 3 تا هم مجوز نگرفت، موسیقی پاپ را استارت زدم. در فاصله‎ای دوساله، آلبوم «دلشوره» ضبط شد و صداوسیما با حضور آقای «علی معلم دامغانی»، رویکرد جدیدی در جهت حمایت از موسیقی پاپ اتخاذ کرد با اولویت‎بندی حمایت، هدایت، کارشناسی و ممیزی. تا سال 80، ما تنها دو مرکز جهت پخش داشتیم، یکی لاله‎زار بود و یکی هم صداوسیما که در لاله‎زار به صورت آلبوم کار می‎کردیم و در شرکت به صورت تک تراک. با حضور ما، جریان‎های مربوط به موسیقی، یک‎به‎یک زنده شدند یعنی ترانه‎سراها فعال شدند، استودیوها، آهنگسازها، سازفروش‎ها، سازها، آموزشگاه‎های موسیقی، کنسرت‎گذارها، منتقدان و ژورنالیست‎ها فعال شدند و هر کدام شروع کردند به برنامه‎ریزی. خواننده‎های بیشتری، پا به عرصه گذاشتند و بحث اشتغال‎زایی شکل گرفت و تبدیل به یک جریان هم اقتصادی و هم فرهنگی شد. متاسفانه ساختار و محتوای کلامی موسیقی در ابتدای دهه 80، یا با یک پیش‎زمینه فکری و برنامه‎ریزی شده است یا به صورت خودجوش، آرام‎آرام به سمت ساده‎انگاری، ساده‎سازی، ساده‎پذیری و ساده‎اندیشی متمایل شد و متاسفانه آن رسانه ای که باید حمایتی که شروع کرده بود را به صورت خیلی حرفه‎ای‎تر ادامه می‎داد، یعنی سازمان، بنابر سیاست‎هایی که داشت، این کار را متوقف کرد و این مقارن شد با هجمه شبکه‎های ماهواره‎ای که موجب شد مردم هنگامی که کارهای این شبکه‎ها را می‎شنیدند، ذوق و سلیقه آنها به آن جنس موسیقی گرایش پیدا کند. شبکه‎هایی که هر روز داشت به صورت تبلیغات، آن آهنگ‎ها را در مبارزه با کارهای فاخری که به لحاظ محتوا و ساختار از لاله‎زار و شرکت صداوسیما شنیده می شد، پخش می‎کرد.

«موسيقي نازل» براي فراموشي مشكلات اقتصادي است

در آن شرایط، شرکت که شانه خالی کرد و پیچش را بست. ماند لاله‎زار که ما در آنجا، با دو مقوله مواجه بودیم: «تولیدکننده» و «پخش‎کننده». تولیدکنندگان، نگاه‎های فرهنگی داشتند و بازار و پخش‎کننده، طبیعتا نگاه اقتصادی. در یک تنازع میان تولیدکننده و پخش‎کننده، تولیدکنندگان باختند و تولید افتاد دست پخش‎کنندگانی که فقط به بخش اقتصادی فکر می‎کردند. بنابراین ورود و پخش کارها به دست لاله‎زار افتاد چون پول داشت و بنابراین به بازگشت پول هم فکر می‎کرد بدون اینکه بداند دارد در عرصه فرهنگی مملکت تهیه کنندگی و سرمایه‎گذاری می‎کند چون فرقی است میان سرمایه‎گذاری در حوزه فرهنگ تا حوزه‎های دیگری مثل ماشین‎فروشی یا ساختمان‎سازی چون مستقیما با فرهنگ یک مملکت سروکار دارید. از طرف دیگر، فکر می‎کنم راهبران و مدیران کلان موسیقی هم در آن مقطع، یا متوجه نبودند و اشراف نداشتند یا در بدترین حالتی که می‎توان گمانه‎زنی کرد، یک آن احساس کردند به‎خاطر پرسشها مالی، باید از آن مبحث دفاع کنند و به این دلیل، دفاع از هویت فرهنگی و هنری موسیقی را رها کردند. بنابراین ما در یک مقطع دیدیم حتی روزنامه‎ها هم تبدیل به روزی‎نامه شدند و زردگرایی و زردپروری، در تمام حوزه‎ها جریان دارد. من به عنوان یک ستاره موسیقی، در حال فعالیت بودم و نشان هم دادم که دنبال کارهای فاخر، شعرهای پرمحتوا و پرپیام و ساختار موسیقی خوب هستم؛ نه تنها من بلکه مردها اصفهانی، عصار، مرحوم عبداا…ی، کریمی و حتی شادمهر که آن اوایل، کارهای خوب می‎خواند، به ناگهان دیدیم که هیچ حمایتی از داخل نمی‎شویم یعنی لاله‎زار که رفت دنبال جذب خواننده‎ها و آهنگسازان نازل‎تر، صداوسیما هم که پیچش را روی ما بست؛ بنابراین ما دو رسانه را از دست دادیم.

شروع کردیم با بودجه خودمان تولید کردن. یعنی نقش تولیدکننده را بر عهده گرفتیم ولی در نهایت، باز باید کارمان را جهت پخش، به لاله‎زار می‎دادیم. لاله‎زاری که خودش تولیدکننده بود طبیعتا ترجیح می‎داد کارهایی که خودش می‎سازد، زیاد فروش برود بعد به کار ما، کمتر بها می‎داد. در این شرایط ما عقب می افتادیم ولی هر بار، دوباره ادامه می دادیم؛ از خودم مثال می‎زنم: شما ببینید «خشایار اعتمادی» از سال 80 تا سال 90، چند آلبوم بیرون می‎دهد. یک‎به‎یک اعلام می‎کنم: لیلا، طعنه، عاشقی هر کی هر کی شد، خدا تورو ببخشه، باید به تو برگردم و تو محکومی به برگشتن. شش آلبوم و هر آلبوم هم فکر کنید 8 تراک دارد یعنی 48 تراک. من در آن فاصله، نزدیک به 50 تراک خواندم، آیا این کم است؟ آن‎وقت ببینید که در این کارها، چه آهنگسازان و نوازندگان 90 درصد آکوستیک و ترانه‎سراها و طراحی‎ها را چه افراد متبحری انجام داده‎اند.

کلکسیونی از اولین‎هاست؛ نخستین خواننده پاپ بعد از انقلاب، نخستین خواننده پاپی که در جشنواره موسیقی فجر به روی صحنه رفت، نخستین خواننده پاپی که طی دو شب، ۱۶، ۱۷

چرا آن وقت در سال 88 آلبومی مثل «باید به تو برگردم» به یک تراک همکاری که عزیز من است و نمی‎خواهم اسمش را بیاورم، در بازار می‎بازد؟ غیر از این است که عرضه‎کننده ترجیح می‎دهد که آن را زیاد به خورد مردم بدهد؟ قبل از آن، آن بستر به وسیله آن شبکه‎ها ایجاد شده است بود یعنی ذوق و سلیقه مردم را در خلأ رسانه‎ملی جذب‎ کرده و نسل سوم موسیقی هم رفته از آنها الگوبرداری انجام داده. در بازار اقتصادی موسیقی، چیزی داریم به نام عرضه و تقاضا. هنگامی که متقاضی جهت آن آثار وجود دارد و جهت نسل من خشایار اعتمادی، محمد اصفهانی، علیرضا عصار، نیما مسیحا، حمید حامی، مانی رهنما و… نیست، آیا ما باید خودمان را تحمیل کنیم؟ آیا اگر از روی ادب، دل‎شکستگی و برنامه‎ریزی، ما را کنار زدند، ما شدیم غرور زده؟ نه، این‎طور نیست چون من ستاره که دلم می خواهد هر لحظه در اوج بمانم. من ستاره که کار بد نخواندم، من ستاره که کار بد اجرا نکردم، شعر خوب گزینش کردم، پول خوب به ترانه‎سرا دادم و پدرم درآمده که از ترانه‎سرایانی مثل بابک صحرایی، افشین یداا…ی، روزبه بمانی، محمد صالح‎علاء و… شعرهای آن‎چنانی بگیرم.

سی بیت شعر گفته که هزار جور اذیتش کردم و اذیتم کرده تا آن مطلوبی که می خواهم، دربیاید و تبدیل به یک ترانه شود. بعد با آهنگسازان بزرگی که حالا دیگر اسم نمی‎آورم، کار را استارت زدم، بعد به تنظیم‎کنندگان متبحری مثل فردین خلعتبری، فواد حجازی، بهروز صفاریان مراجعه کردم تا کارهای آن‎چنانی ساخته شود و بعد بیایم بروم در استودیوی عالی کار کنم حتی بروم در دوبی کار کنم ولی هنگامی که پخش، دلش می‎خواهد آنهایی که دوست دارد، به گوش مردم برسد، من چه‎کار می‎توانم بکنم هنگامی که شنیده نمی شوم؟ بعد از یک مدت، در بدترین حالت فکر می‎کنم که خب بعد من را نمی‎خواهند و می‎روم کنار. در عالی ترین حالت، باز می‎گویم اشکالی ندارد و باز می‎خوانم و خودم را گول می‎زنم. ما مهجور آمدیم، مهجور، محترم و مودب بدون جنجال، تقریبا یک دهه‎و‎نیم حضور پررنگ داشتیم و بسیار موقر، محترمانه و بدون اینکه این اتفاق‎ها را تقصیر کسی بیندازیم آمدیم کنار. هنرمند را باید بخواهند تا به عرصه بیاید. هنرمند نباید خودش را تحمیل کند.

«موسيقي نازل» براي فراموشي مشكلات اقتصادي است

و با این حرکت حساب‎شده مافیایی، آن جریان پویا که نسل شما بود، کنار زده شد و موسیقی زیرزمینی در ابعادی گسترده، کار خود را شروع کرد.

یک تیم مافیایی با یک برنامه‎ریزی تعریف‎شده، این بستر را جهت زیرزمینی‎ها و آهنگ‎های نازل‎ساختار را جهت شعرهای و کارهای بی‎محتوایی که حتی نام ترانه نمی‎توان بر آن نهاد، فراهم کرد. کارهای نازلی که حتی از گفتمان اجتماعی و محاوره روزانه مردم پائین‎تر بود و با یک پترن و یک گیتار و لحن‎های اغلب لاتی‎خوانی، شکل می‎گرفت و بعدا می‎بینیم که یک خواننده می‎گوید، من این بودم و این شدم. حتی از صبغه‎اش هم نمی‎گوید که من بیست سال زحمت کشیدم در این کار.

نمی‎آید بگوید من این‎قدر خاک استودیو خوردم و در محضر فلان استادانی شاگردی کردم یا چه شب و روزهایی که در این استودیوها، شب‎زنده‎داری کشیدم و هنگامی که همه خواب بودند، من بیدار بودم و فکر کردم که فردا جهت خوراک فرهنگی و هنری مردم، چه به بازار دهم که به چپ و راست برنخورد، به طرفدار فلان خواننده برنخورد، به طرفدار فلان نگرش سیاسی برنخورد. نشستم و به تمام اینها فکر کردم تا بتوانم مقبولیت پیدا کنم و نه مشهوریت و بعد در نهایت یک جریانی می‎آید و می‎گوید این چیزها را ولش کن، باشد تو مقبول و خوب، من دنبال پول هستم و این‎که چه کسی برایم پول می‎سازد. مهم این است که چه کسی الان در این ده روز برایم پول می‎سازد.

یک زمانی هنگامی که می‎رفتیم شرکت صداوسیما، به قدری رفتارها و محیط، طبق نظم و ترتیب و کلاس خاصی بود که در گویش و حتی نحوه صحبت‎کردن و پوشش، تفاوت می کرد. دو ماه پیش رفتم در شرکت صداوسیما. آفیش شدم جهت یک برنامه‎ای تا جهت اثر «از پارس تا خزر کشور عزیزمان ایران نشسته است» صحبت کنم. دیدم یک خواننده جدیدی را آورده‎اند، گفتم خب، اشکال ندارد ما دنبال جریان بودیم، دنبال فردیت خودمان که نبودیم. حالا می‎خواهند در برنامه‎ای که من هستم، از این خواننده هم استفاده کنند، هیچ اشکالی ندارد. صحنه‎ای را دیدم که تهیه‎کننده سازمانی که یک دوره‎ای، تهیه‎کنندگان بزرگی داشت، خواننده را کشیده کنار و می‎گوید: «تو را در برنامه نوروزی فلانی می‎برم به شرطی که کنسرت سال آینده‎ات مال من باشد».

ببینید، این تهیه‎کننده شرکت صداوسیماست؟ من صبح فردا، با مدیر شبکه تماس گرفتم و گفتم یک زمانی، تهیه‎کننده صداوسیما، یک شخصیت و پرنسیبی داشت و با یک پزی می‎گفت من تهیه‎کننده شرکت صداوسیما هستم. امروز به یک فرزند اعتبار می‎دهید که برو تهیه‎کننده شرکت شو. چرا؟ چون فقط پول دارد و به صورت مشارکتی برایت برنامه می‎سازد. این روش برخورد با فرهنگ و هنر موسیقی یک کشور نیست حالا اگر در چنین محفلی، «خشایار اعتمادی» و امثالهم، رغتی به حضور ندارند، آیا ما مقصر هستیم که آنها سردرآورده اند؟ نه، آنها را سردرآوردند که ما از روی ادب‎مان به حاشیه رانده شویم که همین‎طور هم شد.

واقعا آیا مافیای موسیقی تا این اندازه قدرت‎مند است؟ به گفته شما از حوزه تولید و پخش تا تبلیغات و کنسرت و حتی تهیه‎کننده تلویزیونی نیز وارد این مافیا می‎شود. مافیایی که حتی قدرتش از مافیای ورزش و سینما نیز زیاد است.

اولا به‎خاطر این‎که شهرت خوانندگی در تمام دنیا، بالاتر از هر هنر دیگری هست. در خارج هم نگاه کنید می‎بینید که شهرت «مایکل جکسون»، زیاد از «پل نیومن» و حتی «مارلون براندو» و «دیوید بکام» هست. اصولا خوانندگی، یک شهرت خاصی دارد که به‎خاطر همین می‎بینیم اکثر هنرپیشه‎ها و فوتبالیست‎ها، دلشان می‎خواهد خوانندگی را تجربه کنند. علتش هم این است که موسیقی، از راه گوش وارد درون مردم می‎شود و لحظات را جهت آدم‎ها، خاطره می‎کند. در سینما، می‎روی یک فیلم را در دو ساعت تماشا می‎کنی و آن چیزهایی که می‎بینی، خاطره می‎کنی و این همذات‎پنداری، چندان نیرومند نیست. هنر موسیقی این است که همذات‎پنداری‎اش، بسیار نیرومند است و در مکان‎ها و شرایط زمانی خاصی، خاطره می‎سازد.

مثلا لب دریا هستید که یک موزیک پخش می‎شود و آنجا را در ذهنتان ثبت می‎کند یا با کسی هستید که دوستش دارید، یک جا می‎روید که آهنگی می‎شنوید و همان برایتان تا پیری ثبت شده است و به این ترتیب، می‎شود دوست صمیمی و همراه شما. موسیقی با تین‎ایج 13 تا 19 ساله ارتباط دارد و چون مردم از خودشان و نان‎شبشان می‎گذرند که جهت خوش حالی فرزندانشان، همه کاری کنند بعد بلیت 100 هزار تومانی را جهت این بچه‎ها می‎خرند که اینها بروند جایی و اسمش را هم می‎گذارند «کنسرت بزرگ» ولی من به آسانی به شما می‎گویم که ما دیگر چیزی به نام «کنسرت»، خیلی کم داریم چون اینها همه «کلاب» است.

یک فرقی بین کلاب و کنسرت است و آن این‎که، کنسرت آن چیزی بود که ما برگزار می‎کردم. اینهایی که امروزه می‎بینیم، اسمش کلاب است و کلاب، خصیصه‎اش، نور و صداست یعنی نورهای متفاوت همراه با صداهایی که از لپ‎تاپ پخش می‎کنند و یک عده هم به صورت جلوه‎های‎ویژه، روی استیچ می‎ایستند و دست هر کدام‎شان هم یک‎ساز هست. در واقع همه چیز، آن لپ‎تاپ است که آن صداها را ایجاد می‎کند و نورهایی که همه جای صحنه پخش می‎شود و جوان‎ها هم جیغ می‎زنند تا تمام دغدغه‎هایشان‎ را تخلیه کنند بعد هم زیر پوسترش می‎زنند کنسرت بزرگ؛ کدام کنسرت؟ این کلاب هست. بنابراین مثل خیلی چیزهای دیگر، لجام موسیقی هم گسسته شده است و جمع‎کردنش، کار آسانی نیست. مافیایش هم مافیای بسیار قدرتمندی هست. به‎خاطر اینکه پول در آن است.

امیدوارم این مافیا در حد شخصی بوده و وصل به سیستم‎های دولتی نباشد ولی یک چنین مافیای بزرگ و پرقدرتی، نمی‎تواند به صورت خیلی خودمانی باشد. قطع‎به‎یقین حمایت‎هایی از آن می‎شود وگرنه با یک نگاه و یک برخورد درست می‎توانند آن را جمع کنند، آن هم سیستم امنیتی و تعزیراتی بسیار نیرومند نظام مقدس جمهوری اسلامی کشور عزیزمان ایران که اراده کند، می‎تواند جمعش کند ولی هنگامی که این کار را نمی‎کند، باید ببینیم علتش چیست. باور کنید من بعضی اوقات می‎ترسم خودم با هزینه شخصی، کنسرت بدهم چون اینجا هم مثل همان قضییه پخش است و می‎دانم درنهایت، باید بلیت‎هایم را آنها بفروشند چون اصلا سال‎هاست سامانه‎هایش را نهادینه کرده‎اند خب من کنسرت بگذارم به‎راحتی می‎توانند بلیت‎های من را نفروشند.

با این شرایطی که جهت نسل شما رقم خورد و موجب شد سال‎ها از هیچ حمایتی برخوردار نباشید، بعد آیا با آشکار شدن این اوضاع در همان روزهایی که به شدت روی بورس بودید، راه دیگری را در پیش نگرفتید و به عنوان نمونه به دعوت‎نامه‎هایی که جهت ادامه فعالیت در آن‎سوی‎آب برایتان ارسال می‎شد، توجهی نکردید؟

سال 77 به من گفتند شما و زن «مریم حیدرزاده» و یک خواننده دیگر به همراه پنج نوازنده، سه شب در تورنتو، ونکوور و اتاوا کنسرت دهید. خب، من خیلی خوشحال بودم که از طرف کشورم، به آن‎طرف‎آب رفته و یک سری اجراهای‎ بسیار عالی را انجام می دادم ولی هنگامی که دیدم آن خواننده دیگر، زن «گ» هست، انصراف دادم و گفتم نمی‎روم و نرفتم. زن حیدرزاده هم نرفت و فقط دو نوازنده رفتند؛ دو سال بعد که من جهت دیدن اقوامم به آمریکا رفته بودم، همان آقا دوباره دعوت‎نامه ای داد و از من خواست که از سیاتل، آن‎طرف‎تر بروم (لس آنجلس) که من باز قبول نکردم و آمدم ایران. به‎خاطر اینکه اینجا مملکت من هست. من دوست‎دارم جهت مسافرت به خارج از کشور بروم؛ اتفاقا خیلی هم می روم ولی جهت شغلم ترجیح دادم که نروم و هنجارها و ناهنجاری‎ها را در مملکتم و با مردمم حفظ کنم ولی ظاهرا کارهایی که از آن‎طرف‎آب می‎آید، زیاد مورد مقبولیت مردم هست. شاید من اشتباه کردم و باید می رفتم ولی روح من این نبود که بروم و نمی‎توانستم. هنوز هم نمی‎توانم جهت کار از کشور عزیزمان ایران بروم. شده است در اینجا فراموش کنم که یک زمانی خوانندگی کرده‎ام یا یک زمانی، اتفاقات بزرگی را رقم زدم و عضو گروهی بودم که یک جریانی را راه‎انداختم ولو شده است با همین تفکراتم اینجا بمانم، ترجیح می دهم‎ که جهت کار موسیقی، از کشورم خارج نشوم.

شما چند سال پیش گفته بودید که آلبوم «باید به تو برگردم»، آخرین آلبوم شماست و دیگر نمی‎خواهید کار کنید ولی بعد از آن آلبوم، هم آلبوم‎ دیگری منتشر کردید و هم تک‎تراک‎های زیادی را. طبیعتا آن صحبت شما، ناشی از همین فشارها و نابرابری‎ها بوده. کمی بعید است این روحیه خستگی و تسلیم در شما چون همان‎گونه که در ابتدای دهه 70 تلاش کردید و موجب باز شدن یک فضای فراموش‎شده بودید، نشان دادید که اهل مبارزه هستید و چندان با تسلیم‎شدن رابطه‎ای ندارید.

بله، من در آن زمان، این حرف را زدم به‎خاطر این‎که در آن زمان، دلم نمی‎خواست کار کنم چون عالی ترین آثار را خوانده بودم و حدس می زدم اگر این آلبوم هم بخواهد در بازار با شکست مواجه شود، دیگر خواندن ندارد چون کارهایی مثل «مردونه تمومش کن»، «باید به تو برگردم» و «رفتن تو» آثاری هستند که هر کدام از اینها می‎توانند یک خواننده را از زمین به آسمان ببرد. چنین مجموعه‎هایی در زندگی یک خواننده، یک بار پیش می‎آید. من اینجا مثال «مایکل جکسون» را می‎زنم که هنرمند قرن آشنا شد. نمی‎گویم خواننده قرن بلکه هنرمند قرن یعنی در میان این همه هنر نقاشی، تئاتر، سینما و… هنرمند قرن شد و فقط یک کار او می شود «تریلر» که تمام اتفاق‎های خوب، در آن آلبوم می‎افتد. البته کارهای خوب او به صورت پراکنده، زیاد است ولی در کارنامه او، یکی می‎شود آلبوم «تریلر».

در کارنامه من، «خاتون» یکی بود و «باید به تو برگردم» هم یکی دیگر. من تولید خوب انجام دادم و آن را به بازار پخش سپردم. بازار پخش، کارها را می‎خرد که خوب پخش نکند و این، تو را به عنوان خواننده سرخورده می‎کند. یعنی آن پولی که تو می‎خواهی را می‎دهند و بعد، دو آسیب به تو می‎زنند: اول اینکه همه جا جار می‎زنند آلبوم فلانی با شکست مواجه شد و این باعث می‎شود تهیه‎کنندگان، دیگر به سراغ تو نیایند و دوم اینکه تو را دل‎زده می‎کنند. اصلا با فکر می‎خرند که تو را پخش نکنند و پیش خودشان می گویند: «اشکال ندارد 3، 4 نفر هستیم و 100 میلیون (که آلبومم را آن موقع این مقدار فروختم) مگر چقدر است جهت 4 تهیه‎کننده. از او می‎خریم و به صورت کم پخش می‎کنیم و به اندازه 100 میلیون از ‎‎آن در می‎آوریم و بقیه‎اش را ولش کن».

در صورتی که آلبوم «مثل هیچ‎کس» من که آن را در سال 76 با «مریم حیدرزاده» کار کردم، یک میلیون نسخه فروش داشت. حالا یک میلیون صدتومانی هم که حساب کنیم، می‎شود صد میلیون سال 76 جهت کمپانی سود داشته. بعد سال 88 می‎گویند 100 میلیون به شما می‎دهیم بعد هم با آژانس پخش می‎کنیم. خب بعد چه اتفاقی جهت من می‎افتد؟

همان موقع من می‎دانستم که قرار است چنین کاری را با آلبومم کنند. بنابراین دیگر نمی‎خواستم کار کنم ولی «علیرضا افکاری» به من مراجعه کرد و گفت بیا یک آلبوم با هم کار کنیم. گفتم راستش من بعد از این آلبوم، دیگر نمی‎خواهم کار کنم چون این آلبوم عالی ترین بود و به نظر من آلبوم «باید به تو برگردم» با تراک‎هایی مثل «مردونه تمومش کن»، «مدارا»، «دلت می‎خواد کی باشم» اینها هر کدامش یک اتفاق بوده و آن اتفاق نیفتاده. گفت خشایار بیا حالا یک آلبوم با هم کار کنیم که من باز با «روزبه بمانی» و «افشین مقدم» کار کردم و آن آلبوم را ساختم و آن آلبوم هم دقیقا همان بلا سرش آمد.

پس بنابراین ما یک بخش هستیم به نام تولید. من تهیه‎کنندگی همه کارهایم را خودم انجام داده‎ام و تمام‎شان را هم با نوازنده‎های عالی کار کرده‎ام. پیش از سال 90 تا الان هم حدود 3 سال اصلا کار نکردم و از سال 95 تا 97، تنها 6 تک‎تراک خواندم چون دلم تنگ شد. جهت اینکه از کودکی، زندگی من این بوده، جهت اینکه به‎یک‎باره دیدم دارد یادم می‎رود چه کسی بودم، داشت یادم می‎رفت خاطراتم، دوستانم، دغدغه‎های کودکی، نوجوانی و جوانی ام را و این‎که چه آدم‎هایی را فعال کردم و چه جریانی را به راه انداختم.

طبق همین سرشت، من هیچ‎وقت کار مناسبتی نخواندم؛ هر چه خواندم، دلی خواندم. اگر جهت حضرت علی (ع) خواندم، دلی بوده، اگر «مردی می‎آید ز خورشید» را جهت حضرت قائم (عج) خواندم، دلی بوده و هیچ چیزی در طول این 23 سال عمر موسیقایی، به من تحمیل نشده. از علامه طباطبایی خواندم، از شاملو و حتی آهنگ‎های خوش حالی که یک عده به من انتقاد کردند که آیا چنین سبکی خواندی؟ چون دوست داشتم که بخوانم. دوست داشتم که ریتم‎هایی مثل جامائیکن و تکنو بخوانم. دوست داشتم قابلیت‎های خودم را در سازبندی‎ها و ریتم‎بندی‎های متفاوت گزینش کنم. دوست داشتم دنس یا هیپ پاپ بخوانم ولی در هر ریتمی، عالی ترین را انجام دادم.

من هنگامی که جهت «دلشوره» به سراغ مرحوم «بابک بیات» رفتم، آقای بیات آن‎قدر غرق در موسیقی فیلم و سریال بود که می‎گفت: «امکان ندارد دوباره بتوانی ترانه را در این مملکت کار کنی و من هم دیگر رغبتی ندارم». من هر روز با 25 سال اختلاف سن به ایشان زنگ می‎زدم و پای تلفن، آهنگ‎های قدیمی‎اش را می‎خواندم. می‎رفتم پیشش، می‎خواندم، می‎رفتیم بیرون، می‎خواندم و این آدم شاید به شوق جوانی مثل من که 21 و 22 ساله بودم و می‎دید که این‎جور کارهایش در ذهنم مانده و این‎جور برایش زمزمه می‎کنم، با یک عشقی برگشت ولی بلافاصله زده شد و رفت. من با بهترین‎ها کار کردم و از همه‎شان هم خاطرات خوبی دارم؛ به‎طوری‎که هر کسی را که نگاه می‎کنم، می‎بینم که یک خاطره‎ کاری با او دارم.

از قدیمی‎ها، من با آهنگ‎های «فریبرز لاچینی»، «تورج شعبان‎خانی» و «احمد پژمان» خواندم، کار دکتر سریر را تهیه کرده‎ام، سه دوره داور جشنواره فجر بوده‎ام، با آقای «کامبیز روشن‎روان»، همکاری موسیقایی نه ولی همکاری کاری داشتم، با «فریدون شهبازیان» هم همین‎طور. از نسل جدید، با شادمهر کار کردم، با «فواد حجازی»، «فردین خلعتبری» و «شاهین یوسف‎زمانی» همکاری داشته‎ام. سبک‎های متفاوت را تجربه کرده‎ام. با مردها «علیرضا افتخاری»، «محمد اصفهانی» و «رضا صادقی» به صورت یکسان موزیک خوانده‎ام. در ترانه، از هر ترانه‎سرایی استفاده کرده‎ام: از علامه طباطبایی، شاملو و «نیما یوشیج» تا «مریم حیدرزاده» و حتی شاعران نام‎آشنا کار خوانده‎ام.

همه کار کردید ولی کنسرت نداده‎اید. با توجه به تمام این آسیب‎ها، ظلم‎ها و اجحاف‎هایی که از ابتدا تا به امروز بر شما و نسل هم‎پای شما گذشت، می‎توانیم خیلی خوب درک کنیم که آیا خواننده‎ای مثل شما که روزگاری، کنسرت‎های بسیار شلوغ و باشکوه داشته، امروز دیگر انگیزه‎ای جهت روی صحنه رفتن ندارد ولی خواست شما، 50 درصد قضییه هست؛ آن 50 درصد دیگر، مخاطبان شما هستند که طبیعتا نمی‎توانید به بهانه وجود سختی‎ها و نامردمی‎ها در این حوزه، قید آنها را بزنید و برایشان کنسرت برگزار نکنید. شما الان بالغ بر 7 سال است که کنسرتی برگزار نکردید. در روزگاری که امیدی به اصلاح شرایط نیست، این قطعیت تصمیم شما بر عدم اجرای زنده، تا چه وقت ادامه خواهد داشت؟

من یک خواننده حرفه‎ای هستم درعین‎حال، تهیه کننده هم بودم ولی بحثم این است که اولا باید از من بخواهند، نه اینکه خودم بروم کنسرت بگذارم. آن تحلیل‎هایی که پیشتر در مورد پخش‎کننده گفتم، اینجا هم صادق است که بلیت را گران بگذارند که کسی نخرد و بعد بگویند که کسی نخریده و فروش نداشته و این، خودش جهت بقیه تهیه‎کنندگان، وحشت ایجاد می‎کند. «خشایار اعتمادی» یا خواننده حرفه‎ای است یا نیست. اگر حرفه‎ای است که تهیه‎کنندگان باید بیایند و برایش کنسرت بگذارند. اگر نمی‎آیند، خود «خشایار اعتمادی» باید برود و من هم با این وضع مافیایی که در موسیقی پاپ هست، به‎هیچ‎وجه چنین ریسکی نمی‎کنم که بیایم در این شرایط سخت اقتصادی، 150 میلیون هزینه کنم آن‎هم با آن تمرین‎هایی که من می‎کنم چون بچه‎هایی که در این 23 سال با من کار کردند، می‎دانند که من چقدر در تمرین‎ها حساس هستم.

در تمرین است که ارکستر هماهنگ می‎شود نه اینکه سه تا تمرین کنیم و بعد برویم روی استیچ و بعد «پلی» کنیم و «پلی‎بک» و رویش ادا اصول دربیاوریم. نوازنده باید هر روز تمرین کند. خب این بودجه می‎خواهد. این بودجه را چه کسی باید بگذارد؟ یا تهیه‎کننده یا من. حالا من تمام این کارها را بکنم، بعد اسپانسر را بیاورم وسط و آن هم سرمایه‎گذاری کند و بروم روی استیج ولی نبض و گلوگاه دست کسی است که بلیت می‎فروشد. خب او اگر نفروشد چه اتفاقی می‎افتد؟ من سرخورده می‎شوم، از چشم نوازنده‎ها و اسپانسر می‎افتم، اسپانسر احساس شکست می‎کند، نوازنده دلسرد می‎شود، من هم جهت هر لحظه درش را می‎بندم و این را در ذهنم نگاه می‎دارم که اگر کنسرت بگذارم دوباره شلوغ می‎شود مثل آن کنسرتی که 17،16 هزار نفر را آوردم.

آن موقع سالن میلاد ساخته نشده بود و جایی بود در نمایشگاه بین‎المللی به نام «مبنا» که چادر بود و آنجا کنسرت می‎گذاشتم و 3 هزار نفر ظرفیت داشت. به ضرس قاطع به تهیه‎کننده گفتم شک نکنید جمعیت من، زیاد از این خواهد بود که گفت همین مقدار کافی هست. روز دوم بلیت‎فروشی من، چون جا نداشتند، آمدند در فضای پارکینگ، 7، 8 هزار صندلی گذاشتند و یک سری آدم هم سرپا ایستادند و برنامه به جای یک شب، در دو شب به روی صحنه رفت. در دو شب سال 78 یا 79، چیزی حدود 16، 17 هزار نفر به کنسرت من آمدند. حالا من بیایم چنین بودجه‎ای بگذارم و ببینم به‎خاطرهمین سیستم مافیایی، سالن من پر نشده، خب می‎گویم ولش کن. یک رویای قشنگی از این 23 سال فعالیتم در ذهنم دارم، بگذار همان جهت خود و مردم بماند.

ضمن این‎که کنسرت به این شکل نیست که تو بیایی دو سال یک‎بار در دو شب اجرا داشته باشی و تمام. در کنسرت باید دائم حرکت کنی. یک خواننده حرفه‎ای مثل یک کمپانی هست؛ برنامه‎ریزی دارد، روابط‎عمومی دارد، بخش مطبوعات دارد، بخش مالی دارد، بخش طراحی لباس دارد، بخش نورپردازی دارد، بخش ارتباط با مردم دارد و… باید تیمی که دورش هستند مثل یک کمپانی باشند. خب این آدم‎ها، نیاز به حقوق دارند. بعد من فکر همه اینها را می‎کنم ولی هنگامی که می‎بینیم در مملکت ما، این اتفاق‎ها به‎صورت سیستماتیک نیست و همه کارها را انجام می‎دهی و فردا امکان دارد بگویند، مجوزت باطل است یا نمی‎شود یا بلیتت فروش نرفت.

این بحث‎ها، فردی نیست. من این میکروفن را آویزان کرده‎ام و اصلا نه آخ جون میکروفن هستم و نه آخ جون استیچ، چون زندگی من الحمدا… دست به دامن موسیقی نیست به همین علت دلواپس نیستم و واقعیات را می گویم. در مملکتم دارم با احترام و مقبولیت اجتماعی زندگی می‎کنم. قانون را هر لحظه رعایت کرده‎ام یعنی اگر جایی احساس کردم مسئول دلواپس است و دغدغه دارد، با او همراه بوده‎ام و اگر احساس کردم مردم چیزی را می‎خواهند که مسئول دارد اشتباه فکر می‎کند، نشستم و با مسئول صحبت کرده‎ام حتی اگر قانونی وجود داشته که به آن ورود نمی‎کردند، از خود وزیر و معاونش گرفته، نشستم و با آنها صحبت کرده‎ام که چنین قانونی است و به آن رجوع کنید و تلاش کنید این مساله را درست کنید.

من در این 23 سال، هیچ حرکت خارج از قانونی انجام نداده‎ام و جهت ایجاد آن قانون جنگیده‎ام مثل همان اتفاقی که در سال 72 افتاد که گفتم اگر با «غنا» مسئله دارید که موسیقی «مردی می‎آید ز خورشید» که غنایی ندارد که جلویش را می‎گیرید. اگر صدای من شبیه کسی هست، تقصیر من چیست؟ به عنوان نمونه اگر قیافه من شبیه فلان قوم و خویش شاه اسبق بود، باید از خانه‎ام ممنوع‎الخروج می‎شدم؟ خب باید چکار کنم، صدایم شبیه است دیگر. حتی یادم است آن موقع «محمد اصفهانی» رو کرد به مدیر وقت شرکت و گفت: «این اگر صدایش شبیه شجریان بود، مشکلی نداشت و حالا چون صدایش شبیه فلان خواننده هست، مسئله دارد؟».

در بحث کنسرت، ما واقعا مسئله نبود سالن داریم. طی سالیان اخیر، یک نهضت سالن‎سازی بسیار خوبی در حوزه سینما رخ داده که ظرفیت‎های مناسبی را جهت بهتر دیده‎ شدن آثار سینمایی به وجود آورده است ولی خیلی جالب است که نهادهای دولتی و سرمایه‎گذاران شخصی، حاضر می‎شوند بر روی پردیس‎های سینمایی هزینه کنند ولی کسی به فکر ساخت سالن کنسرت نیست و اینگونه است که ما هم‎چنان یک سالن استاندارد جهت برگزاری کنسرت در کشور نداریم. این حقیقت، همان گفته شما را تداعی می‎کند که کسی جز دلسوختگان موسیقی، به فکر آن نیست و دولتی‎ها به فکر سیاست‎گذاری‎های خود و سرمایه‎گذاران هم به فکر سود و سرمایه خود هستند و کسی کار زیربنایی انجام نمی‎دهد.

در افول حوزه موسیقی پاپ، چه به لحاظ فنی، چه به لحاظ کمی و کیفی، یک جریان که مقصر نیست. ببینید هنگامی که آن موقع کارها موفق بود که فقط خواننده تاثیرگذار نبوده؛ رسانه‎ای مثل صداوسیما موثر بوده، مدیرهای خوش‎فکر آن موقع که جلوی جریان‎های معاند می‎ایستادند و با ما تعامل‎ می‎کردند که کاری بخوان که من بتوانم از آن دفاع کنم، اینها همه موثر بودند. حسن‎نظر مدیران وقت، نگاه کلان راهبران حوزه فرهنگ و هنر، آهنگسازان، شاعران، تصمیم‎گیرها، خوانندگان و خود مردم، دنبال کارهای خوب بودند. کارهایی که الان دارد ساخته می‎شود جهت پراکندگی حواس است در حالی که کار هنر، تمرکز حواس هست. الان مردم در فشارهای مخصوصا اقتصادی وحشتناکی هستند و شاید نیاز باشد که کارهایی ساخته شود که مردم، پراکندگی حواس داشته باشند و به چیزی فکر نکنند.

در این شرایط بد هم نیست و اشکالی هم ندارد. من دارم اجتماعی صحبت می کنم، فشارهای گرانی، استرس‎های روزانه که نشات گرفته از پرسشها و بحران‎های اقتصادی هست. شاید یکی از علت‎هایی که موسیقی یا حتی سینما به سمت طنازی یا به سمت کارهایی که باعث فراغ و تفرق فکر شود، می‎رود، همین باشد. این اشکالی ندارد. شاید در این مقطع که همه گرفتار هستند و شرایط مشکل هم بر آنها حاکم هست، این طنازی‎ها باعث ‎می‎شود که بخندند ولی اگر قاطبه موسیقی ما بخواهند تا این دامنه، فراگیر شود آن وقت است که این جریان، یک ضربه بزرگ می‎زند.

به همین علت هنگامی که بیش از 20 میلیون جوان در کشور، موسیقی پاپ یا موسیقی تلفیقی پاپ – سنتی که امروز خیلی بازیگران و صورت های معروف موفقی در این حوزه داریم، را دوست دارند، باید یک سری سالن بگذاریم جهت کلاب، یک سری سالن بگذاریم جهت دی جی، یک سری سالن بگذاریم جهت کنسرت. شاید هنگامی که اینها را طرح کنیم، جواب داشته باشند که ما بودجه جهت این کار نداریم که البته باید هم چنین جواب‎هایی بدهند یا اینکه بگویند ما حوزه‎های اولویت‎دارتری هم جهت مردم داریم مثل ارتزاق آنها یا مساله مسکن و پوشاک. شاید هم اگر در عرصه تصمیم‎گیری برویم، ببینیم که آنها واقعا حق دارند. ما نباید وارد مباحث سیاسی شویم چون نه شعورش را داریم و نه فهم و درکش را و نه اصلا می‎دانیم که چه می‎خواهد و چه می‎شود. من فقط می‎گویم سیاستی حاکم شود که من هنرمند احساس امنیت و رفاه کنم. حالا این رفاه هم نسبی هست. نمی‎خواهم میلیاردر شوم فقط می‎خواهم دستم جلوی کسی دراز نباشد. می‎خواهم زندگی راحتی داشته باشم و با امنیت زندگی کنم. حالا اینها را چه کسی به من می‎دهد؟ هر کسی می‎دهد، من ممنونش هستم و برایم تفاوت نمی‎کند چه جناحی از سیاست باشد. اینها را چه کسی به من می‎دهد؟ احترام اجتماعی‎ام را چه کسی به من می‎دهد؟ من که خودم تلاش می‎کنم آن را حفظ کنم یعنی گاهی فکر می‎کنم ما از خیلی حظ‎ها و لذت‎های دوران جوانی عبور کرده‎ایم آن‎هم به‎خاطر احترام به امضایی که یک سری آدم‎های متعهد، زیر کارنامه ما زده بودند.

به‎خاطر احترام به آنها از کشور خارج نشدیم، به خاطر احترام به آنها در خیلی از محافل نرفتیم، به احترام آنها در خیلی از جریان‎ها اصلا نگاه نکردیم. هر کاری که می‎کردیم، می‎گفتیم فلان فرد، فلان جریان، فلان مدیر، فلان مسئول و مهم‎تر از همه، اعتقادات و باورهایمان زیر کارنامه تو را امضا کرده، یک وقت اشتباه نکنی آقای اعتمادی، آقای اصفهانی، آقای عصار و… ولی شخص من هنگامی که می‎بینم رها می‎شوم چون ذاتا هم اهل آن پرسشها نیستم، فقط در حاشیه می‎روم و شلوغ هم نمی کنم. باور کنید باید از ما تقدیر کنید و نگویید سکوت شما علت فلان پرسشها است.

این روزها، شاهد حجم عجیبی از ورود خوانندگان جوان و بعضا میانسال به حوزه موسیقی هستیم. ارزیابی شما از این مناسبت چیست؟

به نظر من هر جوانی حق دارد شانس خود را جهت موفقیت در زندگی امتحان کند. هر جوانی دلش می‎خواهد مورد توجه قرار بگیرد. اصلا جلب‎توجه، یکی از نیازها و اقتضاهای یک جوان هست، حالا هر کسی در حوزه‎ای. چون مردم خیلی موسیقی را دوست دارند، متاسفانه امکانات کامپیوتری، تبلیغات ناسالم و عدم بررسی‎های درست در این حوزه، باعث شده است تا همه آدم‎ها تصور کنند با یک تصویر گرفتن و یک کار در استودیو و با اتوسیون خواندن و یک جور خاص معاشرت کردن، خیلی سریع بر سر زبان‎ها می‎افتند که لااقل از این لحاظ، اشباع می‎شوند و آن دغدغه به چشم آمدن را سریع به دست می‎آورند حتی راحت‎تر و سریعتر از فوتبال.

شما در جایی عنوان کرده بودید که نبود خوانندگی خانم‎ها در موسیقی، یعنی نیمی از موسیقی نیست. از این جمله چه منظوری داشتید؟

این یک مساله تخصصی و شرعی است که به آن ورود نمی‎کنم چون در ارزش فهم من نیست ولی حرفم این است که چند مساله، یک جورهایی غلط است اول اینکه ما در نبود زنان، 50 درصد از موسیقی را نداریم چون صدای خانم‎ها نیست. تصمیم‎گیری در مورد اینکه باید داشته باشیم یا نباید داشته باشیم، با حوزه کلان هست. ما در موسیقی، صدای زن نداریم ولی الان در فضای مجازی، وارد هر صفحه‎ای که شوید، می‎بینید که خانم‎ها دارند می‎خوانند مثل همین قضیه نرفتن به استادیوم. یک مورد دیگر هم نشان ندادن ساز در شرکت است که من این را نمی‎فهمم و واقعا هم متوجهش نمی‎شوم و هیچ جنگی هم با آن نمی‎کنم یعنی فقط حرفم را می‎زنم. صدایش را پخش می‎کنند ولی نشان‎دادن خود ساز حرام است و من واقعا نمی‎دانم چرا. اینها چیزهایی است که مال امروز و دیروز نیست و همه هم آن را می‎دانند.

آقای اعتمادی شما در جشنواره موسیقی فجر، هم به عنوان خواننده حضور داشتید و هم به عنوان سیاستگذار و داور ولی بر مبنای رویه‎ای که طی چندین سال گذشته اتخاذ کرده‎اید، طی این سال‎ها در جشنواره موسیقی فجر نیز حضور ندارید. اتفاقی در این زمینه رخ داده که عطای جشنواره را به لقای آن بخشیده‎اید؟

من نخستین خواننده پاپی بودم که در سال 86 در جشنواره موسیقی فجر، برنامه اجرا کرد. در بحث مدیریت، کار به جایی رسید که در وقت دکتر صفار هرندی، فکر کردیم که برویم صحبت کنیم که جای موسیقی پاپ در جشنواره فجر خالی است تا این موسیقی را از کما درآوریم. بعد با آوردن موسیقی پاپ به جشنواره فجر، دو اتفاق می‎افتاد: اول آن‎که این موسیقی، از کما درمی‎آمد و دوم، مخاطب پرطرفدار موسیقی پاپ به لحاظ اقتصادی، به جشنواره کمک می‎کرد. یک مساله سوم هم بود و آن این‎که گفتیم بیائیم یک بخش رقابتی را بگذاریم که در آن بخش، هنرمندان، آن مسیر آماتور به حرفه‎ای را روی استیج طی کنند به این شکل که در کنسرت‎هایشان، اینها با یک‎سری به‎به‎گو و چه‎چه‎گو مواجه هستند ولی هنگامی که در جشنواره به روی استیج می‎روند، با کلی چشم منتقد مواجه هستند.

چشم منتقد، استایل، پوشش، خوانش، گویش، جوشش و همه چیز آنها را زیر نظر دارد و بنابراین آن خواننده تربیت می‎شود و این جهت تربیت حرفه‎ای و کارشناسی مورد نیاز هست. من به عنوان پیک، رفتم و این صحبت‎ها را انجام دادم که موافقت شد. نخستین اجرای خود من با یک ارکستر 88 نفره بود. همان سال من سخنران بخش موسیقی پاپ در جشنواره هم بودم. سال بعد داور بودم، سال بعدش داور بودم، دو، سه سال نبودم، دو سال پیش هم داور بودم ولی دیگر بخش رقابتی را از بین بردن کردند. حالا هم که خیلی پیگیر نیستم. به من بگویند، اگر با روحیه، شخصیت، شانیت و فکرم هم‎خوانی کند، با آنها هستم چه در شرکت و چه در وزارت ارشاد.

هر جا کمکی جهت ایجاد یک صحنه موقر و با شانیت مردم کشورم و شانیت موسیقی ایجاد شود، من وسط هستم ولی من خودم خیلی راغب نیستم گاهی دلم می‎خواهد بخوانم که یادم نرود چه کسی بوده‎ام و زیاد از این هم، نه می‎خواهم، نه حوصله‎اش را دارم و نه انگیزه‎اش را. ما از دوره شهرت گذشتیم و آن چیزی که داریم از سرمان هم زیاد هست، هم از عنایت مردم و هم از فضل‎الهی.

در طول سالیان اخیر، مسیر کدام خواننده‎ها را حرفه‎ای و روبه‎جلو دیده‎اید؟

«رضا صادقی»، «محسن چاوشی»، «همایون شجریان» و «سالار عقیلی»؛ اینها کسانی هستند که حرکت‎شان درست است چون بقیه را می‎بینم که چند صباحی می‎آیند و سپس توقف می‎کنند.

آرمان

واژه های کلیدی: آلبوم | کنسرت | موسیقی | خواننده | خواننده | تهیه کننده | اخبار فرهنگی و هنری

دانلود


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs